صفحه اصلی
استفاده از سایت
ثبت نام
خروج
نقشه سایت
مدیر
مدیریت بخش داستان
مدیریت بخش شعر
مقالات
ادبی
ورود
جستجو
جستجو اشعار
جستجوی داستان
درباره ما
نام شعر:
عيد خود كشي
خواب دیدم حج شــــــده من هم دگر حاجی شدم گفتم:ای وای این هــــــــمه حاجی منم آدم شدم
پیر دنـــــــیا دیده ای گفــــــتا که دختر کن بیان از میان دست من چــــــــندین نفر هستن عیان
من نگا کردم و گفتــــــم:پیر دانا هیــــــــچکس نه،یکی،دوتایی هستند،پس بقیه نیـــــــــستند؟!
گفت:آن سو را نــــــگا مرد و زن حاجـــــی ما زعفران و پســــــــته و دمپــــــایی و گرد حنا
می برد با خود تجارتخــــــــــــانه ی ابن سعود تا بداند که« به ایـــــــنجا آمدن بهر چه بود»؟
گفتم:آخر پیر دانا این طــــــمع از بهر چیست؟ هر چه گشتـــم او نبود و من ندانستم که کیست
من شدم بیــــــدار و قلبم هم به تندی می تپــــید از صدای گوسفـــــــــند حاجــــیان خوابم پرید
حاجی همســـــــایه ی ما تقریــــبا یک ماه پیش گوسفنـــــدی کرده آماده برای نذر خویـــــــش
این زبان بسته شود دلتنـــــگ یاران صبح زود میکـــند بع بع که حاجی جان الان وقتش نبود
چونـــــــکه در یارانه ها نامی ندارد گوســـــفند هســـــت یک ماهی زبان بسته کشیده پا به بند
خواســـــتم گویم که حاجی بند حــــیوان باز کن بهـــــــــر توبه از گناهانـــــت نیاز و راز کن
بند بر نفــــــس خودت بنــــد و هوی را رام کن نفس و شیطـــــــان درون را گر توانی دام کن
کم فروشــــی، مال مردم خواری و دوز و کلک گر توانی سر ببر و بعد از آن خود را محــک
فکر کردی سرزمیــــــن وحی شده سیزده بدر؟! هی میری و بر میـــــگردی باز هم سال دگر؟!
سنگ بر شیــــــطان بیچـــــاره مزن ای آدمک راست میگــــفت سجده بر آدم نباید کرد ملک
سنگ بر خود زن همانــگونه که ابراهیم«ع» زد رمی جـمرات از خودت کن آنچنان باید به دد
مادر شیطان تویی،شیطان ز تو آموخـــت درس جنس بنجل جای خوب قالب کنی از آن بترس
حاجی از بـــهر خدا این گوســـــــــــفند آزاد کن یک دمـــــــی از بهر خالق تو دلی را شاد کن
او به ابراهیم گفت در عید اضــــــــحی ذبح کن تو به دل، اینــــها نگیرگر عقل داری فکر کن
کی ز عشق و امن و آسایش بریدی چون خلیل؟ کی بلیـــــــــــط حج خود دادی به افراد ذلیل؟
شد یکی دخـــــــتر فرستی خانه ی بخت و وفا؟ شد یتیمی را نوازش داری از لطــف و صفا؟
مهر داغ بر روی پیـــــشانی تو از بهــــــر ریا کاش بهر بی کـــــــسان بر دل گذاری داغ را
از کلاه حـــــــــج نمی داری تو دل پرداخـــــته تا کــــــــــلاه بر سر گذاری مردم دلباختــــــه
حاجی از بهـر خدا این گوســـــــــــــفند آزاد کن فکر حاجی بودنـــــــت را قصه ای بر باد کن
پیش از آنکه بر دمد خورشــــید عید خود کشی فکر کن باید که حیوان را کشــی یا خود کشی؟
ادامه مطلب
شاعر: ميترا ياري آذر
نام داستان:
كدو قلقله زن
يكى بود.يکى نبود. پيرزنى سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها. روزى از روزها از تنهايى حوصله اش سر رفت. با خودش گفت: «از وقتي دختر كوچكترم را فرستاده ام خانه ى بخت, خانه ام خيلى سوت و كور شده, خوب است بروم سرى بزنم به او و آب و هوايى عوض كنم.» پيرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانه ى دختر تازه عروسش كه بيرون شهر, بالاى تپه اى قرار داشت. چشمتان روز بد نبيند! از دروازه شهر كه پا گذاشت بيرون گرگ گرسنه اى جلوش سبز شد. پيرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالايى كرد. گرگ گفت «اى پيرزن! كجا مى روى؟» پيرزن گفت «مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متننجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.» گرگ گفت «بى خود به خودت زحمت نده. چون من همين حالا يك لقمه ات مى كنم.» پيرزن گفت «يك لقمه پوست و استخوان كه سيرت نمي كند؛ بگذار برم خانه ى دخترم؛ چند روزى خوب بخورم و بخوابم, تنم گوشت تر و تازه بيارد و حسابى چاق و چله بشوم, آن وقت من را بخور.» گرگ گفت «بسيار خوب! اما يادت باشد من از اينجا جم نمى خورم تا تو برگردى.» پيرزن گفت «خيالت تخت باشد. زود برمى گردم.» و راه افتاد. چند قدم كه رفت پلنگى, مثل اجل معلق پريد جلوش و پرسيد «كجا مي روى پيرزن؟» پيرزن از ترس جانش تعظيم كرد و گفت «مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.» پلنگ گفت «زحمت نكش؛ چون من خيلى گرسنه ام و همين حالا بايد تو را بخورم.» پيرزن گفت «يك لقمه پيرزن كجاي شكمت را پر مي كند؟ بگذار برم خانه دخترم, چند روزى خوب بخورم و خوب بخوابم, حسابي چاق وچله بشوم, آن وقت برمى گردم اينجا, من را بخور.» پلنگ گفت «بدفكرى نيست. تا تو برگردى, من دندان رو جگر مي گذارم و همين دور و بر مي پلكم.» پيرزن گفت «زياد چشم به انتظارت نمي گذارم؛ زود برمي گردم.» و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانه ى دخترش نرسيده بود كه شيرى غرش كنان جلويش را گرفت. پيرزن از ترس سر جاش خشكش زد و تته پته كنان سلام كرد و جلو شير افتاد به خاك. شير غرشى کرد و گفت «كجا دارى مي روى پيرزن؟» پيرزن گفت «دارم مى روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.» شير گفت «نه. نمي گذارم؛ چون شكم م
ادامه مطلب
نویسنده: رضا بدرلو
شعر
داستان
آخرین شعرها
شعرا
قالب اشعار
سبک اشعار
محتوای اشعار
آخرین داستانها
نویسندگان
نوع داستان
سبک داستان
محتوای داستان
كليه حقوق مادي و معنوي متعلق به سايت چكامه مي باشد. www.chakame.com 2010©